web analytics
Rate this page


ایستاده بودم دم در موسسه و منتظر برادر جان تا باهم بریم یه دوری بزنیم و بعدشم بریم خونه.

از صبح به کاربودم و واقها انرژیم ته کشیده بود و فقط و فقط به عشق “بنلی” خفن داداشم رو پا بودم! کنار خیابون وایساده بودم درحال صابون زدن به دلم که عای دلِ خسته ام یکمی صبر کن الان سوار موتور میشیم باد میخوریم حالمون میاد سرجاش… با صدای زنگ گوشیم بی خیال صابون و دلم شدم و گوشیم و جواب دادم و با یه خبر جانسوز متوجه شدم که برادر جان یک ربعی دیر میرسن( البته بماند که یک ربعش شد نیم ساعت!) زیر لب مدام داشتم غر میزدم که یاخدا تا یه ربع دیگه من اینجا چیکار کنم خسته میشم حوصله ام سر میره گشنمه تشنمه و… من مشغول خودم بودم و خیره به مسیر پر رفت و آمد رو به روم که ناگهان با صدای وحشتناک اگزوز ماشینی که از دورتر به گوشم می رسید سرم رو چرخوندم و در عرض چند ثانیه همه چی به بدترین شکل ممکن پیچید توی هم و صدای ترسناکی شاید برای چند لحظه حتی کسبه و مشتری ها رو هم استپ کرد…! ماشین با سرعت غیر قابل کنترلی به یه پسرجوون که سوار چرخ بود خورده بود و الان پسر غرق خون یک طرف بود و دوچرخه ی آش و لاش شده طرف دیگه و راننده پشت فرمون کپ کرده و مردم مات و حیران… اون لحظه واقعا حس میکردم فیلمه و دارم اسلوموشن می بینم!! یکهو صحنه ی در نظر من فیلم طور دوباره به سرعت اصلی خودش برگشت و این بار مردم بودن که غوغا کنان از توی مغازه ها توی ماشین ها روی موتور ها و کناره پیدا رو با سرعت خودشون و به محل وقوع تصادف میرسوندن… ریکشن ها متفاوت بود. بعضی نظر کارشناسانه میدادن بعضی درحال تصویر برداری واسه صفحه هاشون بودن(: یه سری فقط نگاه میکردن یه سری از داخل ماشین بوق میزدن و اندک تعدادی درگیر تماس با اورژانس بودن… شاید با به گوش رسیدن صدای اورژانس و بلند کردن بدن تیکه پاره ی اون بنده ای خدا بود که من تازه دوزاریم افتاد نه بابا فیلم نیست عین واقعیته!!!

با تکون دادن دستی جلو روم نگام به قیافه متعجب حسین خورد و بی صدا سوار موتورش شدم. با حیرت پرسید:(خوبی؟!!) گفتم:(آره چرا؟) گفت:( آخه غر نمیزنی بهم! نیم ساعت دیر اومدم و تو نه تنها نمیخوای کله مو بکنی که هیچیم نمیگی! نیم ساعت معطل شدن واسه تو خیلیههه!!) هیچی نگفتم درواقع هیچی نداشتم که بگم… همیشه فکر میکردم یه ربع هم زیاده چه برسه به نیم ساعت ولی طی همون یه ربعِ به نظر بنده زیاد چه ها که نشده بود! نیم ساعتم برای هضم اون همه اتفاق سریالی کم بود چه برسه به یه ربع!

حسین باز با تعجب پرسید میگما مطمئنی خوبی؟ و من فکر کردم که نه خوب نبودم… حیران کم یا زیادی یه ربع بودم… چه قدر حقیر و بی ارزش بود قبلا واسم یه ربع و حالا طی همون یه ربع میشد جور دیگه ای بشه! طی یه ربع یه جوون-با خوش بینی تمام- آش و لاش شده بود، یه خانواده وحشت زده، یه راننده-تقریبا-بدبخت، یه دوچرخه نابود و یه کاپوت و شیشه ی سراتو معیوب…

یه ربع ساعت خیلی کوتاه تر از چیزی بود که همیشه تصورش و میکردم…!



منبع

PHP Code Snippets Powered By : XYZScripts.com